محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1673
تاريخ الطبرى ( فارسي )
هيجان آمده و مصمم شد كه رستم را به جنگ وادارد و از تدبير چشم پوشيد كه مردى كوته بين و لجوج بود و به رستم تأكيد كرد و او همان سخنان را تكرار كرد و گفت : « اى پادشاه ! خلاف تدبير ، مرا ناچار مىكند از حد خود برتر روم و مسئوليت از خويش بردارم . اگر چاره داشتم اين سخنان را نمىگفتم ، ترا به خدا قسم مىدهم كه به خاطر خودت و كسانت و پادشاهيت بگذارى من در اردوگاهم بمانم و جالنوس را بفرستم ، اگر ظفر بود چه بهتر و گر نه من آمادهام و ديگرى را مىفرستم تا وقتى كه چاره نماند و مفر نباشد به مقابلهء آنها رويم كه خسته و ضعيفشان كردهايم و ما تازه نفسيم . » اما يزدگرد نپذيرفت و او را به رفتن وادار كرد . ابن رفيل به نقل از پدرش گويد : وقتى رستم در ساباط فرود آمد و لوازم جنگ فراهم آورد ، جالنوس را با چهل هزار كس پيش فرستاد و گفت : « حمله اى ببر اما درگير مشو تا فرمان دهم » هرمزان را به پهلوى راست سپاه وى گماشت و مهران پسر بهرام رازى را به پهلوى چپ گماشت و پيرزان دنباله دار سپاه شد . رستم براى تشجيع سپاه گفت : « اگر خدا ما را بر اين قوم ظفر داد راه به ديار آنها مىبريم و در آنجا جنگ مىكنيم تا به صلح آيند و به وضعى كه داشتهاند رضايت دهند . » و چون فرستادگان سعد پيش شاه شدند و باز گشتند ، رستم خوابى ناخوشايند ديد و احساس خطر كرد ، از حركت و مقابلهء عربان باك داشت و به ترديد افتاد و آشفته شد و از شاه خواست كه جالينوس برود و او بماند تا ببيند چه مىكنند ، گفت : « ظفر جالنوس چون ظفر منست اگر چه نام من پيش آنها معتبرتر است ، اگر ظفر يافت همانست كه مىخواهيم ، و اگر نه كس ديگر فرستم و اين قوم را تا وقتى معين نگهداريم كه اميدوارم تا وقتى كه من شكست نخورده باشم پارسيان از كوشش نمانند و همچنان در دل عربان مهابت داشته باشم . تا وقتى من به جنگ آنها نرفته ام